تبليغاتX

  .:دوستم داره كه دوستش دارم :.

 

 

 

چه زیباست مرگی که دلیلش تو باشی...

 

 

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت 15:47  توسط محمد | 

         با من از سايه نگو    

                                       خورشيد فردا مال ماست
         غم نگو , غصه نگو     

                                             وقتي ستاره با منه
      با من از بي كسي نگو     

                                              وقتي دلت پيش منه
      دست به دست من بده     

                                                 پا به پاي من بيا

 

 

+ نوشته شده در  85/07/18ساعت 23:31  توسط محمد | 

امروز روز تولد عشق منه

نمی خواین تبریک بگید

+ نوشته شده در  85/06/31ساعت 13:18  توسط محمد | 
گویند که لحظه است روئیدن عشق؟

                          آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد

اگه عاشق شدن یک گناه است؟

                           دل عاشق شکستن صدگناه است

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 22:9  توسط محمد | 

زندگي مسابقه نيست زندگي يک

سفر است و در آن مسافري باش

که در هر گامش ترنم خوش لحظه

ها جاري است .

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 15:5  توسط محمد | 

                  تودرمان دل دیوانه ام باش

 

 

                  چراغ روشن کاشانه ام باش

 

 

                  دلم مهر توراهمراه دارد

 

                 به پاس نام دل پروانه ام باش

 

 

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 15:2  توسط محمد | 

متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 0:14  توسط محمد | 

۱-DJ

۲-DJ

۳-DJ

۴-F_Farzin

۵-New_Tranc

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت 23:41  توسط محمد | 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

 او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

 قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.

مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید : ( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم(

خداوند پاسخ داد : ( از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.) اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه؟؟!! :( اما اینجا در بهشت ، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد ( فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کردو شاد خواهی بود(

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت : فرشته ات ، دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی

good kind

 

خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .

با ناراحتي به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم.

 

mar-molak206.blogfa.com

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 20:39  توسط محمد | 
سلام به همگی...

دوستان عیدتان مبارک

به امید پیوند همه ی قلبهای عاشق

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 22:28  توسط محمد | 


يه روزي آسه آسه          يه عشق مياد سراغت
در مي زنه به قلبت           يواشکي تو خوابت
اون وقته که مي بيني               رنگ عاشقي رو
معني عشق پاکو             صفاي سادگي رو
يه روز مي بيني عشقو        سرخ و سفيد و آبيه
يه روز مي بيني قهره          يه روزه ديگه آشتيه

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 16:10  توسط محمد | 

اگه یه روز بری سفر
   اگه دو روز بری سفر
      اگه سه روز بری سفر
         اگه چهار روز بری سفر
            اگه پنج روز بری سفر
               اگه شش روز بری سفر
                  اگه هفت روز بری سفر

 

اونوقت یک هفته ست که رفتی سفر

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 14:5  توسط محمد | 

 گاه به باران حسادت میکنم

 که بی پروا با آغوش گونهایت

 عشق بازی میکند

+ نوشته شده در  85/05/09ساعت 22:28  توسط محمد | 
وقتی تو فکر تو هستم زندگی رنگین کمونه

                                                       می رسم به اوج باور می نویسم عاشقونه

وقتی تو فکر تو هستم می رسم من به شقایق

                                                        اخرین بهانه ای  تو برای گریه عاشق

وقتی تو فکر تو هستم میشکنم بغض چشامو

                                                       می زنم دلو به دریا پر کنم همه شبامو

وقتی تو فکر تو هستم خزون دلم بهاره

                                                  می شینم تا که ستاره تو رو واسه من بیاره

+ نوشته شده در  85/05/04ساعت 13:19  توسط محمد | 


آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …

آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من  هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ، همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها  برد…

او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با

دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…

اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ، او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…
 
آسماني که زماني ابري مي شود چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…

يکي را دوست ميدارم ، او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ، بمان و تسليم  احساسات  پاک من

باش…

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است .....

اي خورشيد آسمان روزهاي من ، اي مهتاب روشن بخش شبهاي من ، اي ستاره

درخشان آسمان تيره و تار من ، اي آسمان زندگي من  و در پايان اي همدم زندگي من

،با من باش چون که تو را دوست ميدارم ، آري ، تو را دوست ميدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  85/05/03ساعت 22:39  توسط محمد | 
دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد.این دختر یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشم داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم .یه روز یکی پیدا  می شه که چشماش رو به اون دختر بده . وقتی دختره بینا شد دید  که دوست پسرش کوره...

           بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام .بورووو

پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت:

        خدایا مراقب چشمهای من باش

 

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 14:37  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  85/04/03ساعت 17:32  توسط محمد | 
نمی دانم تو را چه بنامم
فقط می دانم كه وقتی نگاهت بانگاهم آشنا شد    
تو صميمانه به من لبخند زدی
فقط می دانم كه در اوج تنهايی
مرا با محبت خود صدا كردی
فقط می دانم كه اگر بتوانم تو را بيابم
 بر روی گونه هايت بوسه خواهم زد
فقط می دانم كه اگر بتوانم آن روز تو را در آغوش بگيرم
ديگر تنها نخواهم ماند
فقط می دانم كه تنها ديدن تو باعث می شود
دوباره بخندم و احساس شادی كنم
حال تو بگو من تو را چه بنامم؟
+ نوشته شده در  85/03/24ساعت 10:37  توسط محمد | 


به سوي تو مي آيم

پلي مي سازم از عشق
به سوي تو مي ايم
وبه تو دسته گلي هديه ميكنم
دسته گلي از نور
كه با ان دنيا را روشن كنيم
ببينيم كه زندگي زيباست
آري هرچه هست از ماست….

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 20:56  توسط محمد | 


اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تويی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی
ميشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال
ميشی برام باغبون ميوه های تشنه وکال
ميشی برام ماه شبای بی سحر
ميشی برام ستاره ی راه سفر
ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی
عشق منی
برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فرياد می زنم
گفتم اين و بنويسم که دوست دارم عزيزم
دوست دارم
دوست دارم
+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 20:54  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
صفحه خانگي كردن وبلاگ
درباره وبلاگ
ديروز که از برج خاطره هايم به اوج پروانگي پريدي و روياهاي شبا نه ام را به رنگين کمان واقعيت پيوند زدي ، فهميدم که دوستم داري.

وضعيت در ياهو
Contor

افراد آنلاين: نفر

نوشته هاي پيشين
اردیبهشت 1387
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
نويسندگان
محمد
h
 


POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

.:SMS:.

رتبه گوگل براي وبلاگ

آهنگ وبلاگ

Google Search

لينكها

دانلود نرم افزار هاي رايگان و نرم افزار هاي فارسي و آموزش و موزيك

.:اول نيت,بعد كليك:.

.:مسافر تنها:.
.:تو شب سپيد عشقي:.
.:ماه بانو:.
.:پاندا:.
.:محکوم به ناباوري عشق:.
.:لحظات دلتنگي:.
.:عاشق دل شکسته :.

 

اطلاعات سيستم شما :

dost-dashtan-dost.blogfa.com/