«اي شما! اي تمام عاشقان هرکجا! از شما سؤال ميکنم: نام يک نفر غريبه را در شمار نامهايتان اضافه ميکنيد؟ يک نفر که تا کنون رد پاي خويش را لحن مبهم صداي خويش را شاعر سروده هاي خويش را نمي شناخت گرچه بارها و بارها نام اين هزار نام را از زبان اين و آن شنيده بود يک نفر که تا همين دو روز پيش منکر نياز گنگ سنگ بود گريه گياه را نمي سرود آه را نمي سرود شعر شانه هاي بي پناه را حرمت نگاه بي گناه را وسکوت يک سلام در ميان راه را نمي سرود نيمه هاي شب نبض ماه را نمي گرفت روزهاي چارشنبه ساعت چهار بارها شماره هاي اشتباه را نمي گرفت اي شما! اي تمام نامهاي هر کجا! زير سايبان دستهاي خويش جاي کوچکي به اين غريب بي پناه مي دهيد؟ اين دل نجيب را اين لجوج دير باور عجيب را در ميان خويش راه مي دهيد؟»
__ پاييز __
چون هيچ گاه بهار را نديده است ...
افسانه حيات چيزي جز اين نبود :
**يا مرگ آرزو يا آرزوي مرگ**
چون این دنیا اینقد کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه...
ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو...
چون این دنیا اینقد بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی...
POWERED BY BLOGFA.COM طراح قالب .:SMS:.
اطلاعات سيستم شما :