تبليغاتX

  .:دوستم داره كه دوستش دارم :.

 

 

 

چه زیباست مرگی که دلیلش تو باشی...

 

 

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت 15:47  توسط محمد | 

         با من از سايه نگو    

                                       خورشيد فردا مال ماست
         غم نگو , غصه نگو     

                                             وقتي ستاره با منه
      با من از بي كسي نگو     

                                              وقتي دلت پيش منه
      دست به دست من بده     

                                                 پا به پاي من بيا

 

 

+ نوشته شده در  85/07/18ساعت 23:31  توسط محمد | 

امروز روز تولد عشق منه

نمی خواین تبریک بگید

+ نوشته شده در  85/06/31ساعت 13:18  توسط محمد | 
گویند که لحظه است روئیدن عشق؟

                          آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد

اگه عاشق شدن یک گناه است؟

                           دل عاشق شکستن صدگناه است

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 22:9  توسط محمد | 

زندگي مسابقه نيست زندگي يک

سفر است و در آن مسافري باش

که در هر گامش ترنم خوش لحظه

ها جاري است .

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 15:5  توسط محمد | 

                  تودرمان دل دیوانه ام باش

 

 

                  چراغ روشن کاشانه ام باش

 

 

                  دلم مهر توراهمراه دارد

 

                 به پاس نام دل پروانه ام باش

 

 

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 15:2  توسط محمد | 

متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 0:14  توسط محمد | 

۱-DJ

۲-DJ

۳-DJ

۴-F_Farzin

۵-New_Tranc

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت 23:41  توسط محمد | 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

 او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

 قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.

مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید : ( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم(

خداوند پاسخ داد : ( از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.) اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه؟؟!! :( اما اینجا در بهشت ، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد ( فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کردو شاد خواهی بود(

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت : فرشته ات ، دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی

good kind

 

خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .

با ناراحتي به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم.

 

mar-molak206.blogfa.com

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 20:39  توسط محمد | 
سلام به همگی...

دوستان عیدتان مبارک

به امید پیوند همه ی قلبهای عاشق

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 22:28  توسط محمد | 


يه روزي آسه آسه          يه عشق مياد سراغت
در مي زنه به قلبت           يواشکي تو خوابت
اون وقته که مي بيني               رنگ عاشقي رو
معني عشق پاکو             صفاي سادگي رو
يه روز مي بيني عشقو        سرخ و سفيد و آبيه
يه روز مي بيني قهره          يه روزه ديگه آشتيه

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 16:10  توسط محمد | 

اگه یه روز بری سفر
   اگه دو روز بری سفر
      اگه سه روز بری سفر
         اگه چهار روز بری سفر
            اگه پنج روز بری سفر
               اگه شش روز بری سفر
                  اگه هفت روز بری سفر

 

اونوقت یک هفته ست که رفتی سفر

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 14:5  توسط محمد | 

 گاه به باران حسادت میکنم

 که بی پروا با آغوش گونهایت

 عشق بازی میکند

+ نوشته شده در  85/05/09ساعت 22:28  توسط محمد | 
وقتی تو فکر تو هستم زندگی رنگین کمونه

                                                       می رسم به اوج باور می نویسم عاشقونه

وقتی تو فکر تو هستم می رسم من به شقایق

                                                        اخرین بهانه ای  تو برای گریه عاشق

وقتی تو فکر تو هستم میشکنم بغض چشامو

                                                       می زنم دلو به دریا پر کنم همه شبامو

وقتی تو فکر تو هستم خزون دلم بهاره

                                                  می شینم تا که ستاره تو رو واسه من بیاره

+ نوشته شده در  85/05/04ساعت 13:19  توسط محمد | 


آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …

آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من  هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ، همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها  برد…

او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با

دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…

اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ، او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…
 
آسماني که زماني ابري مي شود چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…

يکي را دوست ميدارم ، او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ، بمان و تسليم  احساسات  پاک من

باش…

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است .....

اي خورشيد آسمان روزهاي من ، اي مهتاب روشن بخش شبهاي من ، اي ستاره

درخشان آسمان تيره و تار من ، اي آسمان زندگي من  و در پايان اي همدم زندگي من

،با من باش چون که تو را دوست ميدارم ، آري ، تو را دوست ميدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  85/05/03ساعت 22:39  توسط محمد | 
دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد.این دختر یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشم داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم .یه روز یکی پیدا  می شه که چشماش رو به اون دختر بده . وقتی دختره بینا شد دید  که دوست پسرش کوره...

           بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام .بورووو

پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت:

        خدایا مراقب چشمهای من باش

 

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 14:37  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  85/04/03ساعت 17:32  توسط محمد | 
نمی دانم تو را چه بنامم
فقط می دانم كه وقتی نگاهت بانگاهم آشنا شد    
تو صميمانه به من لبخند زدی
فقط می دانم كه در اوج تنهايی
مرا با محبت خود صدا كردی
فقط می دانم كه اگر بتوانم تو را بيابم
 بر روی گونه هايت بوسه خواهم زد
فقط می دانم كه اگر بتوانم آن روز تو را در آغوش بگيرم
ديگر تنها نخواهم ماند
فقط می دانم كه تنها ديدن تو باعث می شود
دوباره بخندم و احساس شادی كنم
حال تو بگو من تو را چه بنامم؟
+ نوشته شده در  85/03/24ساعت 10:37  توسط محمد | 


به سوي تو مي آيم

پلي مي سازم از عشق
به سوي تو مي ايم
وبه تو دسته گلي هديه ميكنم
دسته گلي از نور
كه با ان دنيا را روشن كنيم
ببينيم كه زندگي زيباست
آري هرچه هست از ماست….

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 20:56  توسط محمد | 


اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تويی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی
ميشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال
ميشی برام باغبون ميوه های تشنه وکال
ميشی برام ماه شبای بی سحر
ميشی برام ستاره ی راه سفر
ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی
عشق منی
برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فرياد می زنم
گفتم اين و بنويسم که دوست دارم عزيزم
دوست دارم
دوست دارم
+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 20:54  توسط محمد | 


تو که چشمات مثل دريا پاکه     واسه عشقت اين دلم هلاکه
ستاره رو از تو چشمات چيدم       تو وجودت شوق عشق ديدم
آسون خيلي آسون       اومدي و شدي       تو قلبم مهمون
بمون ,با من بمون       نذار بي تو بشه      اين دل پريشون
دونه دونه  غنچه ي عشق      زده تو قلبم جوونه
عاشقونه عاشقونه      عشق تو با من مي مونه
رنگ عشق توي چشمات ديدم      از همه ي دنيا دل بريدم
گفتي مي خواي پيش من بموني      قصه ي عشق وايپسم بخوني
دونه دونه  غنچه ي عشق      زده تو قلبم جوونه
عاشقونه عاشقونه      عشق تو با من مي مونه

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 16:17  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  85/03/22ساعت 14:43  توسط محمد | 
 

جدول زمانبندي بازيهاي جام جهاني 2006

 

اینجا

+ نوشته شده در  85/03/05ساعت 13:29  توسط محمد | 

نکنه يادت رفته باشه               يه روز و روزگاري بود
واسه شباي بي کسيت     يه عا شق بي قراري بود
نکنه که وقتي نبودم          دل به کسي باخته باشي
دلي که بهت هديه دادم        نکنه دور انداخته باشي
نفس نفس مي زنم                   من از تو دم مي زنم
نگو نگو رسم روزگارِ          من همه رو به هم مي زنم
من که همونم که شعراشو       فقط به تو هديه مي داد
همون که ساخت آهنگ برات         با ريتم بارون رقص باد
اما حالا قهري باهام                   ناز مي کني يه آسمون
يه روزي باز تنها مي شي      مي گي محمد واسم بخون
نفس نفس مي زنم              من از تو دم مي زنم
نگو نگو رسم روزگارِ      من همه رو به هم مي زنم

+ نوشته شده در  85/01/12ساعت 13:32  توسط محمد | 

 نگات يادم نميي ره              که آتيش به جون مي زنه
                         آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه                      
نگات يادم نميي ره              که آتيش به جون مي زنه
نگذر از عشق به سادگي          نگذر از اين دلدادگي
        بي تو چه جور اين زندگي
بي تو نمي شه زنده بود          عشق تو قلبمو ربود
                                           اي هستي و اي تار و پود                                     
                        واي ي ي ي ي ي ي                  
با تو جهنمم بهشت              خدا رو قلب من نوشت
                                               تويي کتاب سرنوشت                                       
اشکم امون نمي ده                عکساتو باز ببينم
                          آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه                    
اشکم امون نمي ده                عکساتو باز ببينم
برگرد تو اي همه کسم          برگرد تو اي همنفسم
                                 نيستي و من دلواپسم                              
بي تو نمي شه زنده بود          عشق تو قلبمو ربود
                                            اي هستي و اي تار و پود                                           
               
     واي ي ي ي ي ي ي                  
با تو جهنمم بهشت              خدا رو قلب من نوشت
                                               تويي کتاب سرنوشت                                              

 

+ نوشته شده در  85/01/10ساعت 22:26  توسط محمد | 

حالا که اومدي تو قلب من    ديگه جايي نمونده
                                                    از اون همه غم    ديگه يادي نمونده                              
چشماي من اون گريه ها رو
                                         با خنده هات از ياد مي برن                             
اگه يه روزي نباشي
                        نمي دوني چي مي شه                     
                                                                تو دنيا                                                        
ديگه مي رن روزاي خنده واسه ي هميشه
                                                               از لبهام                                                       
اگه يه روزي نباشي
                          تاريکي جون مي گيره                       
                                                              تو چشمام                                                     
مي شم اسير شب يا سايه پشت شيشه
                                                               بي رويا                                                      
چشمات که اينو نمي گن
                                  مي گن از روزاي خنده                           
چشمات که اينو نمي گن
                                  مي بينن اميد به آينده
                           
اگه يه روزي نباشي
                          بارون مي گيره                         
                                                               تو شبهام                                                   
ديگه مي مونم تنها 
                           قلبم مي گيره                          
                                                                بي فردا                                                    
چشمات که اينو نمي گن
                                 مي گن از روزاي خنده                           
چشمات که اينو نمي گن
                                 مي بينن اميد به آينده
  

M                                                                &                                                                 H

+ نوشته شده در  84/12/26ساعت 23:25  توسط محمد | 

   عاشق ديونه ي من      سر بذار رو شونه ي من
 تا باهم بريم به جنگل         تا باهم  بريم به کوه
 تا باهم بريم از اينجا        به يه جاي با شکوه
       به يه جاي با شکوه
بريم اونجا که نشوني       از سياهي ها نباشه
روي خا کش اثري از         مرگ ما هيها نباشه
آسمونش با تو روشن        خالي از ابراي  دلتنگ
    سادگي باشه لباس           همه ي دلهاي يکرنگ   
       همه ي دلهاي يکرنگ   
    عاشق ديونه ي من          سر بذار رو شونه ي من
 تا باهم بريم به جنگل         تا باهم  بريم به کوه


+ نوشته شده در  84/12/16ساعت 14:29  توسط محمد | 
آخه چرا.................................................................

+ نوشته شده در  84/12/10ساعت 15:24  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 23:6  توسط محمد | 

وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی،ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی.وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد،روزگار خاکستری و شب های تاريک و خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم.وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی و لبهای زيبايت برايم سخن گفت ، زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم...

آری ای پرنده کوچک قلبم ، زندگی در کنار تو و در رويای تو بودن برای من زيباست.......

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 21:57  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  84/12/07ساعت 22:56  توسط محمد | 


دلم مي خواد تنگ سحر        تو رو فقط نگاه کنم
سر روي شونت بذارم        اسم تو رو صدا کنم
دلم مي خواد با تو باشم         هميشه با تو بمونم
تو خلوت و سکوت تو      واسه تو آواز بخونم
حضور تو هواي عشق     خنديدن  صداي عشق
عطر تو بوي ياس من       عمر و نفس به پاي عشق
دوباره با صداي عشق       بازم صداي پاي عشق
پيچيده توي کوچه ها      آواز عشق براي عشق
تو يه حرف تازه هستي      شعر پر آوازه هستي
واسه درياي دل من      عشق من بي اندازه هستي
  واسه درياي دل من
 عشق من بي اندازه هستي

 

+ نوشته شده در  84/12/06ساعت 22:15  توسط محمد | 


اي هم سفرِ من        اي تشنه ي پرواز
من با تو شكفتم       با تو شدم آغاز
اي هميشه عاشق        اي نهايت عشق
خوشبختي من باش       اي صداقت عشق
گلهات,گلهات,گلهات  گل پونست,گل پونست,گل پونست
حرفات,حرفات,حرفات  عاشقونست,عاشقونست,عاشقونست
تو عشق,تو عشق ديونه بودن,ديونه بودن,ديونه بودن
كارِ,كارِ من ديوونست,من ديوونست,من ديوونست
اي همنفس من          اي نقطه ي پايان
گل واژه عشقم         در صبح بهاران
تو صبح سپيدي        تو نور اميدي
با من بشو راهي        دنيا رو چه ديدي
چه حرفايي عزيزم         بگو از من شنيدي
تا که روي اسمم       خط باطل کشيدي
اي هميشه عاشق        اي نهايت عشق
خوشبختي من باش       اي صداقت عشق


+ نوشته شده در  84/12/01ساعت 22:56  توسط محمد | 


من بي قرار عشقم          از اون و دل نوشتم
خونه خرابه اين دل            اين بوده سرنوشتم
من با تو سبزه زارم            بي تو در انتظارم
جونم قربون مي دم          دست تو مي سپارم

تويي عشق آخرينم          مني که برات مي ميرم
تويي  مثل يک فرشته       اين بازي سرنوشته

تو بودي که زندگي مو         با تو من دوباره ساختم
راه و رسم عاشقي رو          توي زندگيم شناختم
تويي حا لا تک ستاره         جز تو فدايي ندارم
بزار تا که من عزيزم          جونمو به پات بزارم

تويي عشق آخرينم       مني که برات مي ميرم
تويي  مثل يک فرشته      اين بازي سرنوشته


+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 22:6  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 22:4  توسط محمد | 
تو اوج بغض و شبگریه

مث آیینه باریدی

منو از غم جدا کردی

تو قلب من درخشیدی

تو ای پایان شبگریه

تو ای بانوی شب بوسه

بدون وقتی بری روزم

شب آغاز کابوسه

من از تو قصه میگفتم

که تو پایان اندوهی

که تو آغاز لبخندی

بزرگی،عاشقی،کوهی

که تو ماهو نشون دادی

به من که زخمی دشنم

به من که کورم از گریه

به من که خسته و تشنم

به تو ای آخرین شبگرد

تو این شب اقتدا کردم

نگیر از من نگاهت رو

که بی تو زخمی و سردم

من از تو قصه میگفتم

که تو پایان اندوهی

که تو آغاز لبخندی

بزرگی،عاشقی،کوهی

+ نوشته شده در  84/11/25ساعت 22:3  توسط محمد | 
 

پشت درهايی که امتدادشان میرسيد به آخر نگاه تو
بارها شکست قلبم
بارها خود را در تکه هايش ديدم
بارها صدای آمدن پا را
صدای خشخش برگها را شنيدم
خواستم لب بگشايم
از چيزی بگويم که سالها پشت درها مانده
اينک تنهايم،
پشت همان درها
تنهايی را درک میکنم
و صدايم را آنچنان در گلو میفشارم که ديگر
شکستن تکه های قلبم را هم نمیشنوم

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 23:18  توسط محمد | 

 

31. خود را از اسارت زنجيرهاي بدبيني، منفي نگري و نااميدي آزاد كن.

32. به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نكن.

 ۳۳.به ديگران كمك كن آن چه را كه مي خواهند بدست آورند.

34. در فرهنگ لغات خود " شكست " را " تجربه " معنا كن.

35. با شرايط زندگي سازگار باش.

 36. هنگام از دست دادن ناراحت نشو، وقتي هم چيزي بدست آوردي خوشحال نباش.

37. در مقابل خواسته ها و گفتار ديگران انعطاف پذير باش و نخواه كه حرف، حرف خودت باشد.

38. براي كشف حقايق، زياد تفكر كن، بخصوص جهان آفرينش.

39. به قدر توان تلاش كن و نتيجه را به خدا واگذار كن.

40. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن، چرا كه تو چيزهائي داري كه ديگران در حسرت آنها هستند.

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 19:57  توسط محمد | 

21- بر جسم و روح خود مسلط شو.
22-  براي اينكه شاد باشي بايد شادي آفرين باشي.
23-در زندگي به جاي "شناور بودن"، "شناگر" باش.
24-اندوه روز نيامده را، بر روز آمده ات نيفزا.
25- هرگز سعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است
26-  قبل از انجام كاري يا گفتن چيزي به ضرورت آن بينديش.
27- بي احترامي ديگران را با بي اعتنائي جواب ده.
28- به جاي بيزاري از انسانها از رفتارهاي بد آنها متنفر باش.
29-  بگذار ديگران از تو به عنوان فردي آرام و خوشرو ياد كنند.
30- يگانه داروي آرام بخش روح و جان، ياد خداست

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 19:56  توسط محمد | 

 

11-  به تفسير و تعبير كارهاي ديگران نپرداز.
12-  هر كاري را با علاقه و تمركز انجام بده.
13- زندگي خود را هدفمند كن و براي رسيدن به اهدافت تلاش كن.
14- چيزهائي را كه دوست داري به ديگران ببخش.
15-قلبت را از نفرت خالي كن تا خوشبختي در آن لانه كند.
16- براي انجام كارهاي مورد علاقه ات زياد به نظرات ديگران اهميت نده.
17- در تصميم هاي خود تاخير نينداز.
18-  هنگام عصبانيت نفس عميق بكش و تا ده بشمار.
19- با ديگران طوري رفتار كن كه دوست داري با خودت رفتار شود.
20-  به هيچ كس اميد نداشته باش جز خدا.

 

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 14:20  توسط محمد | 

1- شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي.
2-
انتظار نداشته باش هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته ات باشد.
3-
هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.
4-
از سختي ها و مشكلات زندگي استقبال كن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده.
5-
اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند.
6-
با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود راهدر نده.
7-
انتظار نداشته باش با منفي نگري جسمي سالم داشته باشي.
8-
از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش.
9-
 تا با خود مهربان نباشي، نمي تواني مهربورزي.
10
قبل از مطمئن شدن، در مورد هيچ چيز قضاوت نكن........

 

+ نوشته شده در  84/11/16ساعت 22:18  توسط محمد | 

زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم                                                     

امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم  

 تو نيز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم   

  امّا به من نياموختی که چگونه فراموشت کنم...

 

+ نوشته شده در  84/11/15ساعت 22:4  توسط محمد | 

حرف هايي دل با تو گفت، راست راست

اشك هايي چشم با تو ريخت ،ناب ناب

دستي در دست تو آمد ،پاك پاك

و نگاهي چنان خيس و زلال

كه شب چشم هايش را آنجا شست

مي شود آيا بدين سادگي آواز خواند؟

مي شود آيا بدين سادگي حرفي زد؟

گفتي از عشق نبايد لب گشود،

گفتم به چشم،    لب فرو بستم،

تو را با دست ها عاشق شدم!

گفتي اين دست را نبايد دستي گرفت

گفتم به چشم

با دو چشم عاشق شدم

گفتي از چشم حذر كن

كه در آن دو آتش است

سوزد دلي

گفتم به چشم

تصوير آخرت هنوز پرده ي چشمم شده

چشم بستم،آتشش مغزم بسوزاند هنوز

من تو را با جان دل عاشق شدم،

از تو خواهي كه نسوزاند تني

جان را بگير

نازنين، حرف هاي دل

راست بايد باشد

اشك هاي چشم

ناب بايد باشد

دستي كه در دست تو آمد

پاك بايد باشد

و نگاهي چنان خيس و زلال

كه شب چشم هايش را آنجا بشويد بعد از اين. . .

+ نوشته شده در  84/11/14ساعت 22:20  توسط محمد | 

بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاک مهربانت        نقاشي کن عکس خورشيد را  

                  ودر پشت پنجره سرد تنهاييم بگذار       تا که بر من بتابد     

               و روح يخ بسته ام را حرارتي جاودانه بخشد
بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاک مهربانت          نقاشي کن امواج آبي دريا را  

        تا ماهي کوچک قلبم در آن آرامش آبي       از حس بيتابي رها گردد
          نقاشي کن اسب چابک عشق را         تا مرا ببرد , ببرد به آنجايي که  

             فقط تو باشي و من باشم و عشق و نور 
             برايم نقاشي کن نم نم باران را     تا شوره زار خشک دلتنگيم    

دشتي سرسبز گردد آشيان شقايق ها
نقاشي کن سايه بان امنيت را     تا در زير آن ببافم         فرشي از جنس آرامش    

                  و بنشينم , بنشينم  در انتظار تو
بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاک مهربانت        نقاشي کن عکس خوشبختي را 

    و بر ديوار زندگيم بياويز
            نقاشي كن كوهي بلند را     تا بر قله ي آن كوه بلند      

                      در گوش آسمان بخوانم        كه آه ه ه ه ه ه ه         

           من چقدر خوشبختم ,خوشبخت

نقاشي کن عکس خورشيد را      ودر پشت پنجره  تنهاييم بگذار 

      تا بر من بتابد       و روح يخ بسته ام را حرارتي جاودانه بخشد

نقاشي كن كوهي بلند را     تا بر قله ي آن كوه بلند       در گوش آسمان بخوانم

نقاشي کن عکس خورشيد را    كوهي بلند را    

   واسب چابک عشق را   تا مرا ببرد , ببرد به آنجا که 

     فقط  عشق و نور باشد و  تو باشي و من باشم 

   

+ نوشته شده در  84/11/07ساعت 21:38  توسط محمد | 
سلام. با عرض معذرت به خاطر امتحانات نتونستم بیام و وبلاگ رو بروز کنم. اما الان اومدم با یه شعر زیبا امیدوارم خوشتون بیاد . نظر هم یادتون نره.

 

+ نوشته شده در  84/11/07ساعت 21:37  توسط محمد | 


«اي شما! اي تمام عاشقان هرکجا! از شما سؤال ميکنم: نام يک نفر غريبه را در شمار نامهايتان اضافه ميکنيد؟ يک نفر که تا کنون رد پاي خويش را لحن مبهم صداي خويش را شاعر سروده هاي خويش را نمي شناخت گرچه بارها و بارها نام اين هزار نام را از زبان اين و آن شنيده بود يک نفر که تا همين دو روز پيش منکر نياز گنگ سنگ بود گريه گياه را نمي سرود آه را نمي سرود شعر شانه هاي بي پناه را حرمت نگاه بي گناه را وسکوت يک سلام در ميان راه را نمي سرود نيمه هاي شب نبض ماه را نمي گرفت روزهاي چارشنبه ساعت چهار بارها شماره هاي اشتباه را نمي گرفت اي شما! اي تمام نامهاي هر کجا! زير سايبان دستهاي خويش جاي کوچکي به اين غريب بي پناه مي دهيد؟ اين دل نجيب را اين لجوج دير باور عجيب را در ميان خويش راه مي دهيد؟»

+ نوشته شده در  84/10/20ساعت 22:23  توسط محمد | 
غمگن تر از زمستان کيست ؟

      __ پاييز __

چون هيچ گاه بهار را نديده است ...

 افسانه حيات چيزي جز اين نبود :

                                         **يا مرگ آرزو يا آرزوي مرگ**

+ نوشته شده در  84/10/12ساعت 15:7  توسط محمد | 
هيچ وقت دل به کسی نبند...

چون این دنیا اینقد کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه...

ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو...  

چون این دنیا اینقد بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی...

+ نوشته شده در  84/10/12ساعت 15:5  توسط محمد | 

 

من آن ناخوانده آوازم... صدای زخمی سازم...

 به دنبال صدایم باش ... برای تو اگر رازم...

من آواز بیابانم ... صدای بغض بارانم ...

 بریده از نیستانم ... غمی دارم که می خوانم ...

صدای بغض بارانم .... مرا بشنو که می بارم

 بمن از من شکایت کن ... مرا از من حکایت کن ...

 از این دریای دل تنگی ... به یک جرعه قناعت کن ...

+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 18:43  توسط محمد | 
 

بیا بهار من ! بیا و پلک های خسته من را بگشا و وجودم را در برکه ی چشمانت غرق نگاه پر جاذبه ی خویش کن تا زیبارترین لحظه ی هستی از " ازل تا ابد" در سیطره ی چشمان سیاه تو متولد شود.

 

+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 14:18  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
صفحه خانگي كردن وبلاگ
درباره وبلاگ
ديروز که از برج خاطره هايم به اوج پروانگي پريدي و روياهاي شبا نه ام را به رنگين کمان واقعيت پيوند زدي ، فهميدم که دوستم داري.

وضعيت در ياهو
Contor

افراد آنلاين: نفر

نوشته هاي پيشين
اردیبهشت 1387
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
نويسندگان
محمد
h
 


POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

.:SMS:.

رتبه گوگل براي وبلاگ

آهنگ وبلاگ

Google Search

لينكها

دانلود نرم افزار هاي رايگان و نرم افزار هاي فارسي و آموزش و موزيك

.:اول نيت,بعد كليك:.

.:مسافر تنها:.
.:تو شب سپيد عشقي:.
.:ماه بانو:.
.:پاندا:.
.:محکوم به ناباوري عشق:.
.:لحظات دلتنگي:.
.:عاشق دل شکسته :.

 

اطلاعات سيستم شما :

dost-dashtan-dost.blogfa.com/