پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
هیچکس را در حضورش راه نیست
هیچکس از جای او آگاه نیست
پیش از اینها خاطرم درگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بوذ
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود امّا در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت میکند
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت:اینجا خانه خوب خداست
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟
گفت:آری خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
خشم نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او ار آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هر دلی از یاد برد
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت